یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود
نیمه های شب پسرک با بانگ خروسی ازخواب بیدار شد.تو دلش امیدواری زیادی احساس می کرد چراکه امروز می تونست به نهایت آرزوی دیرینه ش دست پیدا کنه.

می تونست شهررا با همه توصیفاتش ببینه،می تونست پارکا ، ساختمونای بلند، هتلای زیبا، خیابونای بزرگ و پر از ماشینشو ببینه. پسرک امروزمی تونست به جای نون و آبگوشت ساندویچ بخوره او می تونست امروز در تأتر روزانه ش چیزی رو بازی کنه که شبها خوابشو دیده بود...
بنابراین الاغ را غذای مختصری دادن و پیاده راه افتادن .نیمه های راه یه نفرپرسید چرااز الاغ استفاده نمی کنین تا برای رسیدن به شهر کمتر خسته بشین؟ پسرک نگاهی به پدر بزرگ انداخت واز اونجایی که اونوخیلی دوست داشت پیشنهاد کرداون برالاغ سوار بشه، اما هنوز چند قدمی دور نشده بودن که صدای کسی را شنیدن که می گفت: عجب پیر مرد نامهربونی خودش سواره میره و این بچه پیاده ، پیرمرد به اون وحرفش حق داد، پیاده شد و کودک رو سوار کرد واون وقت فارغ از نا مرادی مردم این روزگار هر دو خوشحال و خندون به راه افتادن.اما به روستای همسایه که رسیدن اولین کسی که اونا رو دید گفت: چه کودک گستاخی، پیرمرد پیاده و خودش بر الاغ راحت جای گرفته ،به او هم حق دادن وکودک پیاده شد...!

اونموقع با هم فکر کردند که اگر این بار هر دو سواربشیم چی؟فکرکنیم همینه دیگه!!!. اما باز هم کسی بود که نظری داشته باشه ،که چی؟...که وای چقدر بی انصاف! برالاغی چنین نحیف دو نفر سوارشده اند؟؟؟ واقعا که بعضی آدمها بی رحمن مگه این حیوون بیچاره چه گناهی کرده که باید چنین باری تحمل کنه؟!پسرک کوچولوی شاد و امیدوار و پیرمرد رنجور و خسته باز هم پیاده شدن وبازهم کمی فکر کردند. این بارتصمیم گرفتند دست وپای الاغ رو ببندن واونو روی دوششون ببرن تا شاید به شهربرسن، فقط بتونن به شهر برسن...!!!
اما قلب پسرک یادش افتاد به آخر داستان که"پسرک و پیرمرد در حالی که الاغ را بردوششان گذاشته بودند و میرفتند به پلی رسیدند که آنطرفش غوغای شهر پیدا بود ،جلوتر رفتند،اما هنوزچند قدمی روی پل نرفته بودند که سنگینی الاغ به ته دره پرتابشان کرد ...وپسرک هیچوقت شهررا ندید ...هیچوقت!!!".
اونا الان آخر داستانو می دونستن پس تصمیم گرفتن تا با الاغ دست وپا بسته از پل رد نشن ،اونوقت پسرک آزاد ،پیرمرد آزادو الاغ نیز آزاد بر پل قدم گذاشت.

حالا می دونستن که حتی اگر این بار پرت بشن لااقل آزاده پرت شدن و در بند نبودن...در بند خواسته های کسانی که شهرو نمی طلبن...